رضا قليخان هدايت

1512

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بمى دست بردند و مستان شدند * به ياد سپهبد بدستان شدند گشاده‌دل شاه چون نوبهار * بشادى همىخورد مى شهريار سيم روز چون شاه بنمود تاج * نشست از بر نامور تخت عاج تهمتن بيامد بگسترد پر * به خواهش بر شاه پيروزگر دگر كاين سخن رفت بر شهريار * شد آن گمشده بخت را خواستار سپيده دمان گاه بانگ خروس * ببستند بر كوههء پيل كوس تهمتن بيامد چو سرو بلند * بچنگ اندرون گرز و برزين كمند رفتن رستم زال بتركستان و آمدن منيژه دختر افراسياب نزد رستم و نان بردن براى بيژن برفت از در شاه با لشكرش * بشه آفرين خواند و بر كشورش چو نزديكى مرز توران رسيد * سران را ز لشكر همه برگزيد بسيجيده باشيد مر جنگ را * همى تيز كرده به خون چنگ را سپه را بر مرز ايران بماند * خود و سركشان سوى توران براند سوى مرز توران نهادند روى * يكى كاروانى پر از رنگ و بوى صد اشتر همه بارشان گوهرا * صد اشتر همه جامهء لشكرا يكى خانه بگزيد و برساخت كار * بكلبه درون رفت و بنهاد بار خبر شد كز ايران يكى كاروان * بيامد بر نامور پهلوان به هر سو خريدار بنهاد گوش * چو آگاهى آمد ز گوهرفروش چو خورشيد گيتى بياراستى * بدان كلبه بازار برخاستى منيژه خبر يافت زان كاروان * ز صحرا به شهر اندرآمد دوان برهنه دوان دخت افراسياب * بر رستم آمد دو ديده پرآب همى به آستين خون ز مژگان برفت * به دو آفرين كرد و پرسيد و گفت كه برخوردى از خان و از گنج خويش * مبادت پشيمانى از رنج خويش بكام تو بادا سپهر بلند * ز چشم بدانت مبادا گزند هميشه خرد بادت آموزگار * خنك باد ايران و خوش روزگار